Sunday, December 04, 2005

The New Address

Dear all,
I finally managed to set up a new Weblog on my own Server. I should admit that it is still far from perfect. However, something is better than nothing! I am still working on it to make it better. Wish me luck please!
You may find the new weblog at the following address: http://www.easypersian.com/seed/
If you happen to have any promising information about making / improving the weblog, please let me know.
Wish you all the best,
Hassan H.

Hassan's Weblog's New address

Dear All,
I noticed that this weblog does not load in several countries anymore. I do not say it is blocked though!! You may think like that!
So, I am moving this blog to a new address very soon. Please check this page again to find me on my new location!
Wish you all the best and hope your life blogs will not be blocked in whatsoever way for whatsoever reasons!!
Love,
Hassan H.

Saturday, November 26, 2005

Hundreds of Peaces!

صدها صلح!
آقا چی حالی میده وقتی بی هوا نشستی و یهو می بینی یه الهام قشنگی داره از کنارت رد میشه!!هول نشو! الهام خانم را عرض نکردم!
دیشب همین جوری نشسته بودم پای کامپیوترم. یهو عشقی آمد و رد شد و ما هم به قصد شعر درکردن چیزی گفتیم! واللهی نمی دانم ترش است یا شیرین! (ماست ته کوچه ای یه ترشه!!)
لطفا با حوصله بخوانید! انشاالله مشتری می شوید! هدف ما جلب رضایت شماست!!
قربان شما - ماست بندی حسن و شرکا

Hundreds of Peaces!

One drop = یک قطره

Ten drops = ده قطره

Hundreds of drops = صدها قطره

One seed یک دانه =

Ten seeds = ده دانه

Hundreds of seeds صد ها دانه=

One heart = یک قلب

Ten hearts = ده قلب

Hundreds of hearts = صدها قلب

One love = یک عشق

Ten loves = ده عشق

Hundreds of loves = صدها عشق

One hand = یک دست

Ten hands = ده د ست

Hundreds of hands = صدها د ست

One way = یک راه

Ten ways = ده راه

Hundreds of ways = صدها راه

One peace = یک صلح

Ten peaces = ده صلح

Hundreds of peaces! = صدها صلح!

Wednesday, November 23, 2005

Motherland

مام وطن

پیرزنی بود غرغرو در همسایگی ما که از بس کج خلق و بد دهن بود کمتر کسی مایل بود با او رفت و آمد کند. (وقتی یاد اینهمه چیز میز قدیمی می افتم انگار پیرمردی هستم نود ساله!). حتی بچه هایش هم دور از او زندگی می کردند. این پیرزن روز به روز نحیف و نحیف تر می شد. دیگر حتی نمی توانست کارهای خودش را هم خودش انجام دهد. از زبان نزدیکانش شنیده بودم که می گفتند بو گرفته است.

بالاخره این همسایه ها آنقدر پاپیچ بچه هایش شدند و آنقدر گفتند و گفتند تا بچه هایش را راضی کردند که حداقل برایش یک وردست (کلفت سابق!) بگیرند.

تا یکروز دیدیم که یک دخترک خردسال بدبخت تر از این پیرزن را پیدا کرده اند که کارهای این پیرزن را برایش انجام دهد. این دخترک به قول سعدی جور و عنا می کشید و رنج و بلا می دید و همچنان شاکر بود که الحمدالله از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم! این دخترک مثل سگ به صاحبش وفادار ماند تا اینکه مایه تعجب دیگران شد. همان همساده هایی که باعث آوردن این دخترک شده بودند کم کم کنجکاو شدند که چطور است که این دخترک با این همه جور و تند خویی پیرزن همچنان دوام می آورد. موضوع را پیگیر شدند. دخترک ابتدا چیزی نمی گفت. بعد ها که بیشتر با همسایه ها آشنا شده بود گاهی با آنها گپی در بیرون خانه می زد. از او پرسیدند: چطور است که اینهمه سختی می کشی ولی هنوز برایش کار می کنی و انگار خیلی هم راضی هستی؟ دخترک گفت: "این پیرزن غرغر می کند ولی برای من سرپناه است. من تمام عمرم را روی حصیر خوابیده ام. غذای گرم نخورده ام و هرگز تلویزیون نگاه نکرده ام. با همه داد و قال این پیرزن اینجا برای من عزیزتر است از زیر درخت و پل خوابیدن. همه نگرانی من این است که اگر او بمیرد تکلیف من چیست؟ پس هر چه دارم در پای او می ریزم تا نمیرد و من هم جایی برای خواب داشته باشم."

حالا عزیزان من! اگر آن پیرزن مام وطن باشد چی؟ ولی خدا وکیلی این مام وطن به اندازه آن پیرزن بد نبود!

یادم می آید بعد از آن که همه ما با افتخار عکس امام را در ماه دیدیم - یعنی انقلاب پیروز شد - جمله ای در بین مردم رایج شد بدین مضمون که: سیاست انگیس این است که تفرقه بینداز و حکومت کن!

حالا بعد از اینهمه سال اینهمه فرزند خلف و ناخلف این مام وطن دور از مادر سنگ وطن و آزادی را آنچنان روی سینه می کوبیم که سینه مان کبود شده است. ولی همه از هم گریزانیم. این همه با همان تنهایان!

بیچاره انگلیس! آیا این همه تفرقه بین ما را هم انگلیس کاشته؟ جالب اینه که هنوز هیچکدام به جایی نرسیده آن دیگری را به قصد کشت محکوم هم می کنیم! و از این جالب تر این که همه ما راه به راه داریم مرتب سنگ دم و کرسی و دمکراسی را هم به سینه می زنیم! بیچاره سینه!! چه کند با این همه سنگ؟!

آیا فکر می کنید که با این شکاف عمیق میان ایرانیان وطن پرست ساکن خارج و با آن شکاف عمیق تر میان این ایرانیان و آن ایرانیان داخل این نوای کاروان راه به منزلی خواهد برد؟ راست و حسینی من که چشمم آب نمی خورد! (اصلا در کدام گوشه تاریخ نوشته شده است که چشم آب بخورد؟!!)

به هر حال

ما هم دل ما گرفته بود و عشقی در کردیم!!

لطفا برای خالی نبودن عریضه بروید به این آدرس و ببینید طنز زیبای هادی خرسندی را.

تا نوشته ای دیگر

درودی و بدرود!

Saturday, November 12, 2005

Farsi shekar ast!!

آقا این فارسی نوشتن هم لذ تی است! چه حالی می کنیم ها! حیف نیست اینها – منظورم این خارجی هاست – فارسی نمی دانند؟ اینها با چی چایی می خورند وقتی شکر ندارند؟ البته راست و حسینی تا اینجا هر چی چایی به من داده اند – که باز البته خیلی خیلی هم نبوده است! – چای تلخ بود! نه قند می خورند نه شکر. گویا برای همین است که خیلی هاشان تلخند. هیچ شیرینی ندارند. من بدبخت چقدر توی این صف قند و شکر مالیده شدم و آخرش دست خالی رفتم خانه!

یه کبل باقری بود – گویا هنوز هم باشد. این بابا سواد مدرسه ای نخوانده بود! ولی عاشق مدح و مداحی بود و هر از گاهی هم شعری از خودش در می کرد! یک روز داشت با پسر برادرش سر زمین کار می کرد. ناگهان دادش در آمد که برادر زاده جان بدو یک کاغذ و قلم پیدا کن که آمده است! چیزی به ذهنم رسیده که اگر الآن ننویسم می پرد.

حالا حکایت من بی مایه پر حرف است. این چند روز که مرتکب قلم زنی می شوم برای آن که الهام خانمی که آمده زود نرود یک دفترچه و یک خودکار هم گذاشته ام جیبم. می ترسم گاهی بی خبرالهام قابل عرضی بیاید و من بی قلم باشم. از من به شما نصیحت که شما هم بردارید لکن قلم و بگیرید لکن الهام را! بودن به از نبود شدن خاصه در این تر نت!! ولی شما دیگر مثل من تر نزنید!

خدا شاهد است که این چند روز اول هنوز گیج این وبلاگم. عجب خلقتی است! وسوسه گیج کننده اعتیاد آوری دارد! بنابر این این چند مجلس اول را از من به عنوان دست گرمی قبول کنید. انشاالله این سرکه ما هم روزی جا می افتد!

فرهنگ واژگان:

از آنجایی که ایرانیان برومند – به ویژه جوانان رشید ما ممکن است واژه "اعتیاد" را ندانند گفتم بهتر است آن را شرح دهم.

اعتیاد آن است که شخص دچار عارضه ای گردد که نخواهد – نتواند سابق!- از آن جدا شود. مثل عشق سیخ به شیشه در بسته آب!! و علمای اهل تسنن و تشیع اتفاق نظر دارند که اگر این کار برای چشیدن و تفنن باشد مانعی ندارد!

باز می گویند در کشور ما آز عادی – ببخشید آزادی – نیست! بعضی ها چقدر بی انصافند!

Friday, November 11, 2005

The Fati /fa:ti/ Song!

دیروز از فاطی گفتم و تنبانش و این ترانه بسیار زیبای مشهدی یادم افتاد که:

فاطی جان عیده و خورشید پر از گرمایه

کار تو خنده و شوخی کار مو ای وایه

خونه ت آباد محبت که خرابم کردی

سر وسامون نداره هر کی که خاطر خوایه

وجدانا خیلی قشنگه!

خداوکیلی اگر آدرسی از این آهنگ دارید به من دربدر هم بدهید که در به در دنبالش می گردم. قول می دهم خمس و زکات مشهدی ها را هم بدهم! یعنی این ترانه را می گذارم همینجا که همه کیف کنند لکن با ترانه!

این بود انشای امروز ما!

Thursday, November 10, 2005

Hassan the blogger!!

والله یه همساده ای داریم – یعنی داشتیم – عمرش را داد به عزراییل! این آقا – دور از جان شما – بلا دور باشد از آدم عاقل – تمامی القاب آدم سازی روز آن زمان را داشت : هم مشهدی بود یا مشدی و هم کربلایی یا کبلایی. نبود یک لقب بزرگتر آزارش می داد: می خواست حاجی هم باشد. در کشمکش حاجی شدن بود که گویا به خوابش آمد و او را طلبید. غافل از آن که آن کعبه گل است و این کعبه دل.

بگذریم. آقا را بدرقه کنان فرستادند صحرای عربستان. از قضا همان سالی بود که اگر عمرتان قد بدهد حتما یادتان هست که خیمه های حج در آتش بزرگی سوخت. در آن آتش بزرگ آن قوم به حج رفته لهیب گرمای دوزخ را تا حدودی چشید ند! این حاجی ما که کلی عزت و احترام در محل در کرده بود از خیمه اش حسین حسین کنان بیرون دوید و دید که (بین خودمان بماند) سگ صحابش را نمی شناسد. هر قدر تقلا کرد کسی محلش نگذاشت. یعنی جای محل گذاشتن نبود. به قول خودش صحرای محشر شده بود بطوری که مادر بچه اش را ول می کرد. حاجی هم که پاک درمانده شده بود و سنش هم طوری نبود که پا به پای جوانتر ها بدود گوشه ای نشست و زل زد به انبوه مردم هراسان و آتش خیمه ها. خودش می گفت وقتی این صحنه ها را نگاه می کردم به خودم گفتم:" آخر یکی نبود به من پدر سوخته بگوید تو چی کار به حج داشتی؟"

حالا - دور از جان شما – یکی نبود به من پدر سوخته بگوید تو چی کار به وبلاگ نویسی داشتی! حضرت عباسی این وبلاگ پدرم را درآورد. هنوز هم آنطور که دلم می خواست نشده است. ما ایرانی ها جان به جان ما کنند از درد سر و مصیبت و بدبختی کشیدن خوشمان می آید. نگاه به این نکن که هی زار می زنیم. البته بماند آن منم منم کردن ها و دانشمند مآب بودن و خود را یک سر و گردن دراز تر و عزیزتر از سایرین دانستن و ...

به هر حال – اینطوری شد که ما این وبلاگ را راه انداختیم. باشد که بمانیم لکن نه پدر سوخته!

حقیقتش اول تصمیم داشتم انگلیسیش کنم. دیدم دنبال "جان به جان کردن" و "دور از جان شما" و از این جور کلمات گشتن (نات انلی!) نه تنها کلی وقت می گیرد (بات آلسو!!) بلکه یک چیز شلم شوربایی از کامپیوترمی زند بیرون! پس گفتم فارسی خودمان را عشق است که شکر است. (گویا قند و شکر از دیرباز در ایران زمین نایاب و عزیز بوده است! مثلا آن شاعر مادر مرده می گوید:

روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد!! اصلا باورتان می شود شکر از پسته گران تر باشد؟! ولی آنهایی که در صف های دراز قند و شکر دستمالی شده اند می دانند که بود! ای ... ایران! این همه فرزند خلف می خواستی چیکار؟!)

خوب برگردیم سر بحث خودمان. صحبت از فارسی نوشتن بود. شاملوی خدا بیامرز گفت:"گناه ما نیست اگر همسایه مان نمی تواند از زیبایی گل کنار پنجره ما لذت ببرد." دیدم والله راست گفته. گل می خواهند فارسی یاد بگیرند. شکر می خواهند بروند ایران توی صف قند و شکر! (ولی خدا وکیلی اگر آمدند دستمالی شان نکنید! مشکلات فرهنگی ببار می آورد!!)

سرویس مدرسه آمد. بروم بچه ام را از سر خیابان بیاورم تا اشکش در نیامده. اینها برای فاطی تنبان نمی شود. راستی تنبان فاطی چه جوری بود که این همه مشهور شد؟!

A short break!

خوب به سلامتی برگشتم. شکر خدا تا چند ساعت دیگر بیرون روی ندارم! (شکمم را عرض نکردم!).

راستی یادم رفت بگویم که حاجی خدا بیامرز می گفت دو چیز خیلی جالب در حج فراوان بود. راست و دروغش گردن خود حاجی. می گفت در آن جا قند شکن و چکش بسیار عالی داشتند. من تا به امروز آنجا را ندیده ام ولی فکر می کنم حاجی راست گفته باشد. از چکش زنی شان پیداست که روی چکش خوب کار کرده اند! انصافا خوب چکش می زنند لکن مخ را!

خوب – برای امروز بس است. شروع طولانی بود. اگر از پر حرفی های بنده خوشتان آمد خدا وکیلی برگردید – اگر خوشتان نیامد به من بگویید تا من هم بروم و دیگر بر نگردم!