مام وطن
پیرزنی بود غرغرو در همسایگی ما که از بس کج خلق و بد دهن بود کمتر کسی مایل بود با او رفت و آمد کند. (وقتی یاد اینهمه چیز میز قدیمی می افتم انگار پیرمردی هستم نود ساله!). حتی بچه هایش هم دور از او زندگی می کردند. این پیرزن روز به روز نحیف و نحیف تر می شد. دیگر حتی نمی توانست کارهای خودش را هم خودش انجام دهد. از زبان نزدیکانش شنیده بودم که می گفتند بو گرفته است.
بالاخره این همسایه ها آنقدر پاپیچ بچه هایش شدند و آنقدر گفتند و گفتند تا بچه هایش را راضی کردند که حداقل برایش یک وردست (کلفت سابق!) بگیرند.
تا یکروز دیدیم که یک دخترک خردسال بدبخت تر از این پیرزن را پیدا کرده اند که کارهای این پیرزن را برایش انجام دهد. این دخترک به قول سعدی جور و عنا می کشید و رنج و بلا می دید و همچنان شاکر بود که الحمدالله از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم! این دخترک مثل سگ به صاحبش وفادار ماند تا اینکه مایه تعجب دیگران شد. همان همساده هایی که باعث آوردن این دخترک شده بودند کم کم کنجکاو شدند که چطور است که این دخترک با این همه جور و تند خویی پیرزن همچنان دوام می آورد. موضوع را پیگیر شدند. دخترک ابتدا چیزی نمی گفت. بعد ها که بیشتر با همسایه ها آشنا شده بود گاهی با آنها گپی در بیرون خانه می زد. از او پرسیدند: چطور است که اینهمه سختی می کشی ولی هنوز برایش کار می کنی و انگار خیلی هم راضی هستی؟ دخترک گفت: "این پیرزن غرغر می کند ولی برای من سرپناه است. من تمام عمرم را روی حصیر خوابیده ام. غذای گرم نخورده ام و هرگز تلویزیون نگاه نکرده ام. با همه داد و قال این پیرزن اینجا برای من عزیزتر است از زیر درخت و پل خوابیدن. همه نگرانی من این است که اگر او بمیرد تکلیف من چیست؟ پس هر چه دارم در پای او می ریزم تا نمیرد و من هم جایی برای خواب داشته باشم."
حالا عزیزان من! اگر آن پیرزن مام وطن باشد چی؟ ولی خدا وکیلی این مام وطن به اندازه آن پیرزن بد نبود!
یادم می آید بعد از آن که همه ما با افتخار عکس امام را در ماه دیدیم - یعنی انقلاب پیروز شد - جمله ای در بین مردم رایج شد بدین مضمون که: سیاست انگیس این است که تفرقه بینداز و حکومت کن!
حالا بعد از اینهمه سال اینهمه فرزند خلف و ناخلف این مام وطن دور از مادر سنگ وطن و آزادی را آنچنان روی سینه می کوبیم که سینه مان کبود شده است. ولی همه از هم گریزانیم. این همه با همان تنهایان!
بیچاره انگلیس! آیا این همه تفرقه بین ما را هم انگلیس کاشته؟ جالب اینه که هنوز هیچکدام به جایی نرسیده آن دیگری را به قصد کشت محکوم هم می کنیم! و از این جالب تر این که همه ما راه به راه داریم مرتب سنگ دم و کرسی و دمکراسی را هم به سینه می زنیم! بیچاره سینه!! چه کند با این همه سنگ؟!
آیا فکر می کنید که با این شکاف عمیق میان ایرانیان وطن پرست ساکن خارج و با آن شکاف عمیق تر میان این ایرانیان و آن ایرانیان داخل این نوای کاروان راه به منزلی خواهد برد؟ راست و حسینی من که چشمم آب نمی خورد! (اصلا در کدام گوشه تاریخ نوشته شده است که چشم آب بخورد؟!!)
به هر حال
ما هم دل ما گرفته بود و عشقی در کردیم!!
لطفا برای خالی نبودن عریضه بروید به این آدرس و ببینید طنز زیبای هادی خرسندی را.
تا نوشته ای دیگر
درودی و بدرود!